دوربویی ، یکی از شهرهای کشور بلژیک است که بعنوان کوچکترین شهر جهان شناخته میشود.
شهر دوربویی خلاصه شده در چند خیابان و جمیعت آن چهارصد نفر است. البته جمعیت روستاهای اطراف به یازده هزار نفر میرسد ولی خود شهر دوربویی ، تنها چهارصد نفر جمعیت دارد.
.
اگر این شهر در ایران بود ، برادران پاسدار و آقا زاده ها ، ساختمانهای کهن آنرا خراب کرده بودند تا برج سازی راه بیاندازند و منابع طبیعی آن هم تخریب میشد تا بجایش ویلا سازی شود !
و پس از مدتی ، آخوندی بالای منبر میگفت که وجود زنان بدحجاب باعث شده که این شهر جاذبه جهانگردی خود را از دست بدهد و از رونق بیافتد !
زمانی که هنوز خبری از تلویزیون های ماهواره ایی نبود ، اینترنت هنوز همه گیر نشده بود ، روزنامه های کیهان چاپ لندن و نمیروز
هم هفته ایی یکبار بیشتر منتشر نمیشد و رادیو اسراییل هم تنها از
سیاست ایران میگفت ، پای سخنان برخی از ایرانیانی که بخاطر شغل و حرفه شان به ایران رفت و آمد داشتند و از حال و روز جامعه ایران سخن میگفتند ، یکی از سرگرمی های مورد علاقه من و خانواده ام بود.
.
در میان این افراد ، دانشجویی بود بنام عباس ( نام مستعار ) که خانواده ایشان در بازار یکی از شهرهای ایران ، پدر در پسر به شغل طلا فروشی مشغول بوده و از وضعیت مالی خوبی نیز برخوردار بودند.
یکبار که عباس به خانه ما آمده و گرم گفتگو بود ، از زرنگی و سیاستمداری پدرش سخن راند که بله « حاج آقا » خیلی زرنگ و با کمالاته و چنین ادامه داد :
یه خونه ایی از پدربزرگ پدرم به ما ارث رسیده بود ولی شهرداری اجازه تخریبش رو نمیداد چون خیلی قدیمی بود. مال دوران صفویه بود ، قاجاریه بود ، نمیدونم. حاج آقا رفت یه پولی به مسئولش داد ، یارو هم اجازه رو صادر کرد ! خونه رو کوبیدیم ، شیش طبقه ساختیم و فروختیم و کلی استفاده کردیم !
پدرم با تعجب گفت : خونه زمان صفویه رو خراب کردین و آپارتمان ساختین ؟! عباس به خیال اینکه پدرم از زرنگی « حاج آقا » خوشش آمده ، گفت تازه اینکه چیزی نیست ، یکی از حاجی های بازار یه زمینی تو یکی از بهترین محله ها داشت که نه میتونست بسازه و نه کسی ازش میخرید. خلاصه « حاج آقا » زمین رو به نصف قیمت ازش خرید. بعد که رفت برای اجازه ساخت ، گفتند که چون توی زمین ، یک سرو هزار ساله است ، میراث فرهنگی دست گذاشته روش و اجازه ساخت و ساز نمیده !
ولی « حاج آقا » خیلی زرنگه ، شب به شب میرفت یه شیشه اسید میریخت پای درخت ، به سه ماه نکشید ، درخت خشک شد ! بعدش هم رفت و گفت که درخت خشکیده و اجازه ساخت رو گرفت.
سه تا واحد چهار طبقه از توش درآوردیم و فروختیم و کلی استفاده کردیم.
ماها ، همگی هاج و ماج مونده بودیم که این چی داره میگه ! برادرم بهش گفت : سرو هزار ساله رو اسید ریخته پاش و اونوقت میگی « حاج آقا » خیلی زرنگه ؟!!! عباس با بی خیالی تمام گفت : ایران اینهمه درخت داره ، حالا یکیش هم خشک شه ... مگه چی میشه ، پولو بچسب ! . . -------------------------------------- . . یاد چنار کهن سال تهران هم بخیر ...
این داستان کاملا واقعی است ! یکی از دوستان سلطنت طلب پدرم ، آقای پاک ( نام
مستعار ) به کلاس زبان میرفت و در زنگهای استراحت به کافه تریای مدرسه رفته
، یک فنجان ، نعلبکی و قاشق همراه شکر و شیر ، از روی پیشخوان برمیداشت و
به سر میزی می رفت و سپس ، فلاکس چایی که از خانه برده بود را از کیفش بیرون میاورد و چای را در فنجان میریخت و شکر و شیر هم بهش اضافه
میکرد و بهم میزد و میل میکرد. سپس فنجان و نعلبکی و قاشق کثیف را روی
پیشخوان کافه تریا میگذاشت به سر کلاس برمیگشت.
چندین روز این کار تکرار شد تا یک روز ، خانمی که مسئول کافه تریای مدرسه بود ، به سر میز آقای پاک
رفت و به کارش خرده گرفت و گفت که استفاده از امکانات کافه تریا ، مال
کسانی است که قهوه یا چای خود را از کافه تریا میخرند و نه کسانی که چای
خود را از خانه میاورند و گفت که دیگر ایشان اجازه ندارد از وسایل
کافه تریا استفاده کند. از آن پس ، آقای پاک هر کسی را که میدید ، به او
هشدار میداد که مراقب مسئول کافه تریا باشد چون آن خانم از سوی جمهوری
اسلامی فرستاده شده تا در بین ایرانیان جاسوسی کند !
این داستان کهن را زمانی بیاد آوردم که سلطنت طلبی ، یکی از عکسهای من را بدون رعایت حق مولف و با سانسور کردن امضای ( 666 ) زیر عکس ، در برگه فیس بوک خود قرار داده بود و زمانی که برای این شخص گزارش فرستادم و فیس بوک هم عکس جعلی را حذف کرد ، این شخص به من تهمت سایبری ، عامل جمهوری اسلامی ، تفرقه انداز ، بی شرف و حرامزاده زد !
اصل ماجرا از این قرار است :
چندی پیش ، همراه دوستان سفری به هلند داشتم و در شهر روتردام ، چشمم به بیرق واژگون شده جمهوری اسلامی افتاد ! از آن بیرق چند عکس گرفتم و چند دقیقه ایی هم فیلمبرداری کردم و پس از بازگشت به بلژیک ، یکی از عکسها را در وبلاگم گذاشتم و در سایت بالاترین هم منتشر کردم که اتفاقا رای نسبتا بالایی هم آورد و در نخستین برگه سایت هم جای گرفت.
یکی از کاربران سلطنت طلب سایت بالاترین ، گویا از این عکس خوشش آمد ولی چون سلطنت طالبان با من پدر کشتگی دارند ، امضای من را که روی همه عکسهایم است ، پنهان و نوشته بالای عکس را هم سانسور کرد و عکس را در برگه فیس بوک خود گذاشته ولی همان عنوان ( تیتر ) و نوشته من را در زیر عکس گذاشت.
من در زیر عکس سانسور شده خود پیامی گذاشتم و نوشتم که « آقای فلانی ، کار درستی نیست که حق مولف را بجای نیاورید و سپس لینک اصلی عکس را برایش فرستادم تا عکس اصلی را جایگزین این یکی عکس کند.
ایشان پاسخ دادند که این عکس را با همان شکل و قیافه و نوشته ، یکی از دوستانشان در پیام خصوصی برای ایشان فرستاده.
پاسخ دادم که با مقایسه زمان ایجاد این برگه از سوی من در وبلاگم و در سایت بالاترین و فرستادن این عکس از سوی دوست ایشان ، به آسانی میشود فهمید که کدام یکی نخستین و کدام یکی دومین است و عقل سلیم میگوید که دومین باید کپی از نخستین باشد !
باز ایشان گفتند که اگر من راست میگویم ، نام حقیقیم را بنویسم !
پاسخ دادم که من همیشه و همه جا با نام 666 امضا میکنم ، چه لزومی دارد که نام حقیقیم را بفرستم !
سپس ایشان گفت که این وبلاگ ( 666 سبز ) از سوی عوامل جمهوری اسلامی هدایت میشود تا در بین اپوزیسیون تفرقه ایجاد کند !
به گمان ایشان ، کار من که خودم عکس بیرق واژگون جمهوری اسلامی را گرفتم و زیر عکس هم نوشتم که « به امید روزی که خود جمهوری اسلامی ، واژگون شود » باعث تفرقه افتادن در بین اپوزیسیون میشود !
حالا اگر اینکار باعث تفرقه در بین اپوزیسیون میشود ، لابد جمهوری ننگین اسلامی هم یکی از اپوزیسیون های خودش است و با سلطنت طالبان متحد شده !
خلاصه ، ایشان آن عکس جعلی را با عکس اصلی عوض نکردند و نشانی وبلاگ را هم منتشر نکردند و تنها زیر عکس نوشتند « عکس از 666 » !
لازم به یادآوری است که همه نظرهای من در زیر عکس ایشان هم پس از چند ثانیه ، فورا پاک میشد !
من هم دیدم که ایشان حرف حرف خودشان است ، به فیس بوک گزارش دادم که ایشان حق مولف من را رعایت نکرده اند و فیس بوک پس از برسی تاریخ فرستاده شدن عکس اصلی با تاریخ فرستاده شدن عکس جعلی ، حق را به من داده و عکس جعلی را پاک کرد !
و اینکار باعث شد تا آقای سلطنت طلب خشمگین شود و دستی از آستین درآورد.
فردای این قضیه ، ایشان به آن مکان در روتردام رفته و در زیر پرچم واژگون جمهوری اسلامی عکس گرفت و در برگه فیس بوکش منتشر کرد ! تا اینجای کار که اشکالی ندارد ولی اشکال کار اینجاست که باز هم از عنوان و متن من استفاده کرد !
(( یعنی که این شخص هیچگونه ابتکاری از خود ندارد تا یک جمله ساده بنویسد که مجبور است از عنوان و متن من استفاده کند ؟! ))
اشکال دوم :
در زیر عکسی که خودش گرفته و در پیام خصوصی که برای من فرستاد ، به من همه گونه تهمتی زد و حتی من را « حرامزاده » نامید !
نخست - بطوری توضیح داده که هر کسی که توضیحش را میخواند گمان کند که ایشان موضوع بیرق واژگون جمهوری اسلامی را فاش کرده و من ( بخاطر طرفداری از جمهوری ننگین اسلامی ) ، خواهان پاک شدن آن عکس شدم !
دوم - به من تهمت سایبری زده !
سوم - من را تفرقه انداز نامیده !
چهارم - من را بی شرف و حرامزاده خوانده !
به گمان ایشان که نمونه یک سلطنت طلب راستین است ، هر کسی که از حق مولف خود دفاع کند ، سایبری ، تفرقه انداز ، جاسوس رژیم آخوندی ، بی شرف و حرامزاده است !
که البته این برمیگردد به خلق و خوی دیکتاتور پرستان که چون خود را در خدمت شخص دیکتاتور میدانند ، به خود این حق را میدهند که از دسترنج دیگران استفاده کنند و « رعیت » هم باید فرمانبردار و مطیع باشد و صدایش درنیاید !
پارسال ، داشتیم با چند تن از دوستان ( دختر و پسر ) میرفتیم گشت و گذار به کنار دریا در شمال بلژیک. به دوستان گفتم که آهنگ های درخواستیشون رو بدن که من روی یک « سه ده » ( CD ) ضبط
کنم که در مسیر راه گوش کنیم. جمع آهنگ ها شد در حدود 25 تا. دیدم
که 25 آهنگ هم کمه و هم حیفه که یک « سه ده » ( CD ) رو با 25 تا آهنگ پر کنم ، رفتم
روی این سایتهای آهنگ های ایرانی و چندین آهنگ جدید هم ضبط کردم. توضیح
کوچک : من خودم از این آهنگ های جدیدی که تو ایران میخونن زیاد خوشم نمیاد و
این آهنگ ها رو فقط برای دوستان پر کردم و چون خواننده ها رو هم نمیشناسم ،
سی چهل ثانیه اول هر آهنگی رو گوش میکردم و اگه میدیدم قشنگه و بدرد مسافرت میخوره ، ضبطش
میکردم. خلاصه توی راه ، هر آهنگی که خود دوستان گفته بودند رو گوش
میکردند و هر آهنگی رو که من سر خود ضبط کرده بودم رو ، میگفتن اه اه این چیه ضبط
کردی ، بزن آهنگ بعدی ! این ماجرا گذاشت تا مرتضی پاشایی
فوت کرده بود و یه روز یکی از همون دخترها رو دیدم که با آه و ناله و سر
تکون دادن ، داره یه آهنگ رو گوش میکنه.
پرسیدم چی داری گوش میدی که اینجوری از خود بی خود شدی ؟ گفت : مرتضی پاشاییه ،
دوستم از ایران برام وایبر کرده ! تا گوش کردم دیدم ، یکی از همون آهنگهاییه که من پارسال ضبط کرده بودم و همین خانم میگفت اینا چیه ضبط کردی ، بزن بره آهنگ بعدی ! بهش
گفتم ، قبول نکرد ، گفتم بیا تو ماشین و دوباره « سه ده » ( CD ) رو گذاشتم و دونه
دونه آهنگ ها رو زدیم جلو و دیدیم که 5 تا از آهنگ های مرتضی پاشایی ،
از جمله همون یکی توی « سه ده » ( CD ) بود. همشون رو هم خود همین خانم میگفت بزن
بره جلو ، این چرت و پرتها چیه ضبط کردی !
چنانکه
خودتان بخوبی میدانید ، انصار شاه الله ، با منفی دادنهای گروهی و حساب
شده ، نظرهای مخالفان خود را محو میکنند تا نظرهای زیر لینک ها ، همگی از
خودشان باشد.
انصار شاه الله ، کلا هر قانونی را دور زده و از آن به نفع خود ( سو ) استفاده میکنند.
خواهشن
ترتیبی دهید که در صورت منفی باران نظرها ، باز هم محو و پنهان نشوند تا
تیر انصار شاه الله ، به سنگ بخورد و نتوانند صدا و انتقادات مخالفان را
سانسور کنند.
در قرارداد اتمی، مردم ایران هم پیروز شدند و هم باختند و به این دلیل باید به این ملت تبریک و تسلیت را به طور مخلوط گفت.
ما میلیاردها دلار باختیم و فقر هسته ای و کیک زرد و زهرآگین « غنی سازی » را ماموران رژیم ایران به ملت هدیه دادند و در این راه دانشمندان فیزیک اتمی
کشورمان را به دست خود ترور کردند و معترضین به برنامه هسته ای را به زندان
ها انداخته و شکنجه ها و چه بسا اعدام هم کردند. آن زمان ها صداهای شوم
شان با شعار فناوری هسته ای حق مسلم ماست، گوش هر شنونده ای را کر می کرد و
زبان مخالفین آن را از گلو در می آوردند و اکنون کلاه امیرکبیر بر
سرگذاشته و می گویند که پیروز شده اند. رو که نیست. سنگ پای کجاست ؟ فردا و
پس فردا، لباس داریوش بزرگ و کوروش کبیر هم بر او می پوشانند. اگر عرضه و
جراتش را دارند لباس محمد، پیغمبر خود را که از غزوات پیروز بر می گشت، بر
ظریف و یا خامنه ای بپوشانند. چرا امیر کبیر که یک فرد ملی بود و روشنفکر
زمان خود ؟ پیروزی ما ملت ایران این است که توانستیم با دست خالی، اما
با مبارزه پیگیر خودمان، رژیم را به عقب نشینی واداریم و مجبورش ساختیم تا
برنامه خطرناک و ضد بشری و ضد زیستگاهی اتمی خود را تعطیل کند و آرزوهایش
بر باد رود. جمهوری اسلامی با خفت و خواری و در اوج درماندگی در برابر
تحریم های جهانی و تحریم و بی مهری ملت ایران و با توجه به خالی بودن
صندوق های دزدی شان به بسته شدن پایگاه های اتمی تن دادند و این یک پیروزی
بزرگ برای ملت بزرگ ایران است و جای تبریک گفتن دارد. ملت ایران حق
دارد به هر بهانه ای به خیابان ریخته و به شادی و پایکوبی بپردازد. شخصا
خودم را در شادی ملتم شریک می دانم. اما متاسفانه این رژیم زهر خودش را در
جای دیگر و با نقض آشکار حقوق بشر، به بدنه جامعه ما تزریق خواهد کرد و به
بند و بست ها ادامه خواهد داد. تا فرصت است و تـنور گرم است،
باید این روزها در خیابان های تهران رقصید و روسری ها را به کنار انداخت و
خواهان آزادی همه زندانیان سیاسی شد.
گوشه ایی از مقاله انور میرستاری کنشگر سیاسی ، اجتماعی و محیط زیستی ساکن بلژیک
سلطنت طلبان معقولی هم وجود دارند که حکومت پهلوی را مقدس ندانسته و ایراداتی را هم به آن وارد میدانند و در آخر سخنان میفرمایند که گناه پدر را به پای پسر نمی نویسند و شاهزاده رضا پهلوی مسئول اشتباهات پدر نیست.
تا اینجا ، سخن این هم میهنان سنجیده است ، بشرطی که سخنانشان به همینجا پایان یابد ولی متاسفانه در بینابین حرفها چیزهای دیگری گفته میشود که همین سخن معقولشان را هم نفی میکند و نقاب آزادمنشی را از رخشان برمیدارد .
برای نمونه از کوروش و داریوش هخامنشی گرفته ، یعقوب لیث صفاری ، نادر شاه افشارتا شاه عباس صفوی ، پلی زده و شاهزاده رضا پهلوی را وارث همه اعتبار و افتخار و رشادت و شهامت و سیاست و کشور گشایی آن بزرگواران مینامند.
سپس پای شاهان پهلوی را به میان کشیده و از فن آوری و خدماتی که در طی دوران پادشاهی رضا شاه انجام شد ، سخن رانده تا یواش یواش به محمد رضا شاه میرسند و شروع میکنند از آزادی های اجتماعی آن زمان سخن راندن ، و در گرماگرم سخنان خود حسرت قیمت دلار و قیمت عرق سگی و سیرآب شیردون و کاباره های لاله زار با رقص عربی را میخورند.
و در آخر سخن ، تاکید میکنند که ملت ایران نمک نشناس و بی لیاقت هستند !
(( و اگر سخنانشان به همینجا پایان یابد ، باز هم جای شکرش باقی است ولی به یک باره آب پاکی را روی دست کسانی که هنوز کور سوی امیدی به سلطنت طلبان بسته اند ، میریزند و میگویند که اگر شاه شدت عمل بیشتری داشت و تعداد شکنجه و اعدامها را بیشتر میکرد ، هیچگاه « شورش پنجاه هفت » رخ نمیداد ! همین افسوس خوردن که چرا شاه بیشتر شکنجه و اعدام نکرد ، بخوبی نشانگر این است که اگر اینبار حکومت بدست این عزیزان بیافتد ، به کسی رحم نخواهند کرد ! ))
پرسشی که پیش می آید این است که چطور میشود که همه بزرگی و افتخارات شاهان پیشین از کوروش بزرگ گرفته تا شاه عباس صفوی به پای شاهزاده رضا پهلوی نوشته میشود ولی گناهان و پدر و پدر بزرگ خودش به پایش نوشته نمیشود ؟؟؟!!!
چطور میشود که شاهزاده رضا پهلوی میراث دار کوه سوراخ کنی و پل زنی در زمان رضا شاه است ، میراث دار قیمت سیراب شیردون و عرق سگی در زمان محمد رضا شاه است ولی استبداد پدر و پدر بزرگش به ایشان ربطی ندارد ؟؟؟!!!
و همین حضرات زمانی که از دگراندیشان نام میبرند ، آنها را میراث دار اجدادشان هم میدانند ، برای مثال همین چند روز پیش ، سلطنت طلب فرهیخته ایی گفت :
« یعنی حاج ممد السلطنه مصدق ره موقعی که اجداد قاجارش با رعایایش
مانند احشام رفتار میکردن این همه آزادیخواهیش را کجا پنهان کرده بود ؟؟؟
!!!! » یا یکی دیگر همین دیروز گفت :
« بهرام مشیری خودش تو یکی از ویدئوهاش میگه جدش و عموش از علمای شیعه و آخوند بودند »
با این حساب میبینیم که همان دسته از سلطنت طلبان معقول ، همه را وارث گناهان پدر جدشان میدانند و ایشان باید پاسخگوی گناهان اجداد خود باشند ولی بمحض اینکه نوبت به شاهزاده رضا پهلوی میرسد ، ایشان حتی پاسخگوی خیانت ها و جنایت های پدر خودش هم نیست !!!
بزرگان ایرانزمین میفرمایند :
یک بام و دو هوا گشته در جهان .... شغل و پیشه سلطنت طلبان
تو نیز بهوش باش ای جوان .... مخور فریب سلطنت طلبان
یک نمونه :
نام خانوادگی اشخاص پاک و عکس کاربریشان با عکس دیگری عوض شده تا نقض حریم خصوصی نشود .
من به عنوان نخست وزیر ایران به همه اعلام می کنم که وظیفه ی حکومت یک کشور به بهشت بردن مردم نیست !
وظیفه ی حکومت، استفاده ی صحیح از منابع کشور جهت ایجاد بهترین رفاهیات برای شهروندان است !
در واقع دولت کارگر و ملت کارفرما است ؛ ما وظیفه نداریم به اجبار به مردم امور سیاسی و مذهبی را تحمیل کنیم !
ما فقط آنجایی که نظم و قانون رعایت نشود حق مداخله داریم...
برخی از روحانیون از من میخواهند حجاب اجباری برقرار کنم و کاباره ها را ببندم !
من هرگز چنین کاری نخواهم کرد ، انسان آزاد است و حق انتخاب دارد هر کس هم نزد خدای خودش پاسخ گوی اعمالش خواهد بود و معتقدم انجام چنین اموری عواقبی بدتر خواهد داشت !
- آیا رسانههای عمده فارسی زبان مانند بی.بی.سی فارسی یا رادیو فردا کار
شما را پوشش دادند ؟ مثلا همانطور که بیبیسی اسپانیولی یا پلسَت لهستان
کار شما را گزارش میکردند.
دریا صفایی : اصلا. اصلا طرف من هم
نمیآمدند. وقتی من با ساکهای بزرگ تیشرتهام آنجا بودم، خانم “فرناز
قاضیزاده”، گزارشگر بی.بی.سی فارسی مرا دید. همدیگر را میشناختیم. چون
در بلژیک هم را دیده بودیم و با هم سلام علیک کرده بودیم. او دید که من
تیشرتها را پخش میکنم. اما انگار نه
انگار.
من یک دوست بلژیکی دارم. وقتی همه رسانهها داشتند از این کار من
گزارش تهیه میکردند، آن دوست من طرف خانم قاضیزاده رفت و گفت : « شما
نمیخواهید با این خانم ( منظور من بودم ) صحبت کنید که چه میکند و برای چه
این فعالیتها را میکند ؟ » او هم گفت : « آدرس ایمیل مرا که دارید. عکسها را
برای من بفرستید ! » چون این دوست من روز قبل هم به او ایمیل زده بود و گفته
بود چرا بیبیسی فارسی هیچ عکسالعملی نشان نداد. دوست من گفت : « من که
نباید عکسی بفرستم. شما باید خودتان پوشش دهید. » خانم قاضیزاده در پاسخ
برگشت گفت : « شما چه علاقهای به زنان ایرانی دارید ؟! چرا میخواهید در این
راه فعالیت کنید ؟! » دوست من در ابتدا تعجب کرد و فکر کرد این سوالها واقعی
هستند و خانم قاضیزاده میخواهد انگیزه او را بداند. دوست من گفت : « من هم
زن هستم و وقتی ببینم جایی حق زن ضایع میشود علاقمند به کمک هستم ». خانم
قاضیزاده برگشت گفت : « نه ! اینطور که شما فکر میکنید نیست ! شما در جریان
نیستید و آگاه به این مساله نیستید ! » دوستم به من نگاهی کرد و من هم چون
هیچ تمایلی به صحبت با فرناز قاضیزاده نداشتم اصلا حرفی نزدم.
ولی کاش فقط
پوشش نمیدادند.
من دیدم این خانم یک فیلمی روی بیبیسی گذاشت که رسما
خبر جعلی بود. یعنی این خانم دروغ گفت. ایشان گزارش تلویزیونی تهیه کرد با
این مضمون که در اینجا کمپینی برای ورود زنان به ورزشگاهها وجود دارد و تی
شرتهایی هم تهیه شده است. ( با اینکه نه ما را نشان داد و نه تیشرتها
را ).
آن وقت با یک خانم دیگری با عنوان کسی که او این کمپین را راه انداخته
است شروع به مصاحبه کرد ! او به خوبی میدانست که من مسئول این فعالیتها
بودم. او شخصا هم مرا میشناخت. تمام ورزشگاه هم مرا میشناخت.
آن خانم هم
که یک پرچم جمهوری اسلامی دستش بود میگفت : « باید حواسمان باشد که فشار را
خیلی زیاد نکنیم چون ممکن است میزبانی از ایران پس گرفته شود ! ». این فیلم
در بىبىسى پخش شد که من لینکش را دارم. جعل خبر و دروغ تحویل مردم دادن
دیگر محشر است. برای اینکه کمپین مرا خراب کند دست به دروغپردازی زد و
یکی دیگر را مسئول کمپین معرفی کرد.
حالت بسیار وقاحتآمیزی داشت. اینکه
بیبیسی اسپانیایی درباره من خبر و گزارش کار کند اما بیبیسی فارسی یک
کلمه درباره من ننویسد دیگر قضاوت با شما !
متن از علیرضا کیانی
سرچشمه :
. .
دریا صفایی از فعالیتهایش برای بازگرداندن زنان ایرانی به ورزشگاهها میگوید