دوربویی ، یکی از شهرهای کشور بلژیک است که بعنوان کوچکترین شهر جهان شناخته میشود.
شهر دوربویی خلاصه شده در چند خیابان و جمیعت آن چهارصد نفر است. البته جمعیت روستاهای اطراف به یازده هزار نفر میرسد ولی خود شهر دوربویی ، تنها چهارصد نفر جمعیت دارد.
.
اگر این شهر در ایران بود ، برادران پاسدار و آقا زاده ها ، ساختمانهای کهن آنرا خراب کرده بودند تا برج سازی راه بیاندازند و منابع طبیعی آن هم تخریب میشد تا بجایش ویلا سازی شود !
و پس از مدتی ، آخوندی بالای منبر میگفت که وجود زنان بدحجاب باعث شده که این شهر جاذبه جهانگردی خود را از دست بدهد و از رونق بیافتد !
زمانی که هنوز خبری از تلویزیون های ماهواره ایی نبود ، اینترنت هنوز همه گیر نشده بود ، روزنامه های کیهان چاپ لندن و نمیروز
هم هفته ایی یکبار بیشتر منتشر نمیشد و رادیو اسراییل هم تنها از
سیاست ایران میگفت ، پای سخنان برخی از ایرانیانی که بخاطر شغل و حرفه شان به ایران رفت و آمد داشتند و از حال و روز جامعه ایران سخن میگفتند ، یکی از سرگرمی های مورد علاقه من و خانواده ام بود.
.
در میان این افراد ، دانشجویی بود بنام عباس ( نام مستعار ) که خانواده ایشان در بازار یکی از شهرهای ایران ، پدر در پسر به شغل طلا فروشی مشغول بوده و از وضعیت مالی خوبی نیز برخوردار بودند.
یکبار که عباس به خانه ما آمده و گرم گفتگو بود ، از زرنگی و سیاستمداری پدرش سخن راند که بله « حاج آقا » خیلی زرنگ و با کمالاته و چنین ادامه داد :
یه خونه ایی از پدربزرگ پدرم به ما ارث رسیده بود ولی شهرداری اجازه تخریبش رو نمیداد چون خیلی قدیمی بود. مال دوران صفویه بود ، قاجاریه بود ، نمیدونم. حاج آقا رفت یه پولی به مسئولش داد ، یارو هم اجازه رو صادر کرد ! خونه رو کوبیدیم ، شیش طبقه ساختیم و فروختیم و کلی استفاده کردیم !
پدرم با تعجب گفت : خونه زمان صفویه رو خراب کردین و آپارتمان ساختین ؟! عباس به خیال اینکه پدرم از زرنگی « حاج آقا » خوشش آمده ، گفت تازه اینکه چیزی نیست ، یکی از حاجی های بازار یه زمینی تو یکی از بهترین محله ها داشت که نه میتونست بسازه و نه کسی ازش میخرید. خلاصه « حاج آقا » زمین رو به نصف قیمت ازش خرید. بعد که رفت برای اجازه ساخت ، گفتند که چون توی زمین ، یک سرو هزار ساله است ، میراث فرهنگی دست گذاشته روش و اجازه ساخت و ساز نمیده !
ولی « حاج آقا » خیلی زرنگه ، شب به شب میرفت یه شیشه اسید میریخت پای درخت ، به سه ماه نکشید ، درخت خشک شد ! بعدش هم رفت و گفت که درخت خشکیده و اجازه ساخت رو گرفت.
سه تا واحد چهار طبقه از توش درآوردیم و فروختیم و کلی استفاده کردیم.
ماها ، همگی هاج و ماج مونده بودیم که این چی داره میگه ! برادرم بهش گفت : سرو هزار ساله رو اسید ریخته پاش و اونوقت میگی « حاج آقا » خیلی زرنگه ؟!!! عباس با بی خیالی تمام گفت : ایران اینهمه درخت داره ، حالا یکیش هم خشک شه ... مگه چی میشه ، پولو بچسب ! . . -------------------------------------- . . یاد چنار کهن سال تهران هم بخیر ...
این داستان کاملا واقعی است ! یکی از دوستان سلطنت طلب پدرم ، آقای پاک ( نام
مستعار ) به کلاس زبان میرفت و در زنگهای استراحت به کافه تریای مدرسه رفته
، یک فنجان ، نعلبکی و قاشق همراه شکر و شیر ، از روی پیشخوان برمیداشت و
به سر میزی می رفت و سپس ، فلاکس چایی که از خانه برده بود را از کیفش بیرون میاورد و چای را در فنجان میریخت و شکر و شیر هم بهش اضافه
میکرد و بهم میزد و میل میکرد. سپس فنجان و نعلبکی و قاشق کثیف را روی
پیشخوان کافه تریا میگذاشت به سر کلاس برمیگشت.
چندین روز این کار تکرار شد تا یک روز ، خانمی که مسئول کافه تریای مدرسه بود ، به سر میز آقای پاک
رفت و به کارش خرده گرفت و گفت که استفاده از امکانات کافه تریا ، مال
کسانی است که قهوه یا چای خود را از کافه تریا میخرند و نه کسانی که چای
خود را از خانه میاورند و گفت که دیگر ایشان اجازه ندارد از وسایل
کافه تریا استفاده کند. از آن پس ، آقای پاک هر کسی را که میدید ، به او
هشدار میداد که مراقب مسئول کافه تریا باشد چون آن خانم از سوی جمهوری
اسلامی فرستاده شده تا در بین ایرانیان جاسوسی کند !
این داستان کهن را زمانی بیاد آوردم که سلطنت طلبی ، یکی از عکسهای من را بدون رعایت حق مولف و با سانسور کردن امضای ( 666 ) زیر عکس ، در برگه فیس بوک خود قرار داده بود و زمانی که برای این شخص گزارش فرستادم و فیس بوک هم عکس جعلی را حذف کرد ، این شخص به من تهمت سایبری ، عامل جمهوری اسلامی ، تفرقه انداز ، بی شرف و حرامزاده زد !
اصل ماجرا از این قرار است :
چندی پیش ، همراه دوستان سفری به هلند داشتم و در شهر روتردام ، چشمم به بیرق واژگون شده جمهوری اسلامی افتاد ! از آن بیرق چند عکس گرفتم و چند دقیقه ایی هم فیلمبرداری کردم و پس از بازگشت به بلژیک ، یکی از عکسها را در وبلاگم گذاشتم و در سایت بالاترین هم منتشر کردم که اتفاقا رای نسبتا بالایی هم آورد و در نخستین برگه سایت هم جای گرفت.
یکی از کاربران سلطنت طلب سایت بالاترین ، گویا از این عکس خوشش آمد ولی چون سلطنت طالبان با من پدر کشتگی دارند ، امضای من را که روی همه عکسهایم است ، پنهان و نوشته بالای عکس را هم سانسور کرد و عکس را در برگه فیس بوک خود گذاشته ولی همان عنوان ( تیتر ) و نوشته من را در زیر عکس گذاشت.
من در زیر عکس سانسور شده خود پیامی گذاشتم و نوشتم که « آقای فلانی ، کار درستی نیست که حق مولف را بجای نیاورید و سپس لینک اصلی عکس را برایش فرستادم تا عکس اصلی را جایگزین این یکی عکس کند.
ایشان پاسخ دادند که این عکس را با همان شکل و قیافه و نوشته ، یکی از دوستانشان در پیام خصوصی برای ایشان فرستاده.
پاسخ دادم که با مقایسه زمان ایجاد این برگه از سوی من در وبلاگم و در سایت بالاترین و فرستادن این عکس از سوی دوست ایشان ، به آسانی میشود فهمید که کدام یکی نخستین و کدام یکی دومین است و عقل سلیم میگوید که دومین باید کپی از نخستین باشد !
باز ایشان گفتند که اگر من راست میگویم ، نام حقیقیم را بنویسم !
پاسخ دادم که من همیشه و همه جا با نام 666 امضا میکنم ، چه لزومی دارد که نام حقیقیم را بفرستم !
سپس ایشان گفت که این وبلاگ ( 666 سبز ) از سوی عوامل جمهوری اسلامی هدایت میشود تا در بین اپوزیسیون تفرقه ایجاد کند !
به گمان ایشان ، کار من که خودم عکس بیرق واژگون جمهوری اسلامی را گرفتم و زیر عکس هم نوشتم که « به امید روزی که خود جمهوری اسلامی ، واژگون شود » باعث تفرقه افتادن در بین اپوزیسیون میشود !
حالا اگر اینکار باعث تفرقه در بین اپوزیسیون میشود ، لابد جمهوری ننگین اسلامی هم یکی از اپوزیسیون های خودش است و با سلطنت طالبان متحد شده !
خلاصه ، ایشان آن عکس جعلی را با عکس اصلی عوض نکردند و نشانی وبلاگ را هم منتشر نکردند و تنها زیر عکس نوشتند « عکس از 666 » !
لازم به یادآوری است که همه نظرهای من در زیر عکس ایشان هم پس از چند ثانیه ، فورا پاک میشد !
من هم دیدم که ایشان حرف حرف خودشان است ، به فیس بوک گزارش دادم که ایشان حق مولف من را رعایت نکرده اند و فیس بوک پس از برسی تاریخ فرستاده شدن عکس اصلی با تاریخ فرستاده شدن عکس جعلی ، حق را به من داده و عکس جعلی را پاک کرد !
و اینکار باعث شد تا آقای سلطنت طلب خشمگین شود و دستی از آستین درآورد.
فردای این قضیه ، ایشان به آن مکان در روتردام رفته و در زیر پرچم واژگون جمهوری اسلامی عکس گرفت و در برگه فیس بوکش منتشر کرد ! تا اینجای کار که اشکالی ندارد ولی اشکال کار اینجاست که باز هم از عنوان و متن من استفاده کرد !
(( یعنی که این شخص هیچگونه ابتکاری از خود ندارد تا یک جمله ساده بنویسد که مجبور است از عنوان و متن من استفاده کند ؟! ))
اشکال دوم :
در زیر عکسی که خودش گرفته و در پیام خصوصی که برای من فرستاد ، به من همه گونه تهمتی زد و حتی من را « حرامزاده » نامید !
نخست - بطوری توضیح داده که هر کسی که توضیحش را میخواند گمان کند که ایشان موضوع بیرق واژگون جمهوری اسلامی را فاش کرده و من ( بخاطر طرفداری از جمهوری ننگین اسلامی ) ، خواهان پاک شدن آن عکس شدم !
دوم - به من تهمت سایبری زده !
سوم - من را تفرقه انداز نامیده !
چهارم - من را بی شرف و حرامزاده خوانده !
به گمان ایشان که نمونه یک سلطنت طلب راستین است ، هر کسی که از حق مولف خود دفاع کند ، سایبری ، تفرقه انداز ، جاسوس رژیم آخوندی ، بی شرف و حرامزاده است !
که البته این برمیگردد به خلق و خوی دیکتاتور پرستان که چون خود را در خدمت شخص دیکتاتور میدانند ، به خود این حق را میدهند که از دسترنج دیگران استفاده کنند و « رعیت » هم باید فرمانبردار و مطیع باشد و صدایش درنیاید !
پارسال ، داشتیم با چند تن از دوستان ( دختر و پسر ) میرفتیم گشت و گذار به کنار دریا در شمال بلژیک. به دوستان گفتم که آهنگ های درخواستیشون رو بدن که من روی یک « سه ده » ( CD ) ضبط
کنم که در مسیر راه گوش کنیم. جمع آهنگ ها شد در حدود 25 تا. دیدم
که 25 آهنگ هم کمه و هم حیفه که یک « سه ده » ( CD ) رو با 25 تا آهنگ پر کنم ، رفتم
روی این سایتهای آهنگ های ایرانی و چندین آهنگ جدید هم ضبط کردم. توضیح
کوچک : من خودم از این آهنگ های جدیدی که تو ایران میخونن زیاد خوشم نمیاد و
این آهنگ ها رو فقط برای دوستان پر کردم و چون خواننده ها رو هم نمیشناسم ،
سی چهل ثانیه اول هر آهنگی رو گوش میکردم و اگه میدیدم قشنگه و بدرد مسافرت میخوره ، ضبطش
میکردم. خلاصه توی راه ، هر آهنگی که خود دوستان گفته بودند رو گوش
میکردند و هر آهنگی رو که من سر خود ضبط کرده بودم رو ، میگفتن اه اه این چیه ضبط
کردی ، بزن آهنگ بعدی ! این ماجرا گذاشت تا مرتضی پاشایی
فوت کرده بود و یه روز یکی از همون دخترها رو دیدم که با آه و ناله و سر
تکون دادن ، داره یه آهنگ رو گوش میکنه.
پرسیدم چی داری گوش میدی که اینجوری از خود بی خود شدی ؟ گفت : مرتضی پاشاییه ،
دوستم از ایران برام وایبر کرده ! تا گوش کردم دیدم ، یکی از همون آهنگهاییه که من پارسال ضبط کرده بودم و همین خانم میگفت اینا چیه ضبط کردی ، بزن بره آهنگ بعدی ! بهش
گفتم ، قبول نکرد ، گفتم بیا تو ماشین و دوباره « سه ده » ( CD ) رو گذاشتم و دونه
دونه آهنگ ها رو زدیم جلو و دیدیم که 5 تا از آهنگ های مرتضی پاشایی ،
از جمله همون یکی توی « سه ده » ( CD ) بود. همشون رو هم خود همین خانم میگفت بزن
بره جلو ، این چرت و پرتها چیه ضبط کردی !
چنانکه
خودتان بخوبی میدانید ، انصار شاه الله ، با منفی دادنهای گروهی و حساب
شده ، نظرهای مخالفان خود را محو میکنند تا نظرهای زیر لینک ها ، همگی از
خودشان باشد.
انصار شاه الله ، کلا هر قانونی را دور زده و از آن به نفع خود ( سو ) استفاده میکنند.
خواهشن
ترتیبی دهید که در صورت منفی باران نظرها ، باز هم محو و پنهان نشوند تا
تیر انصار شاه الله ، به سنگ بخورد و نتوانند صدا و انتقادات مخالفان را
سانسور کنند.
در قرارداد اتمی، مردم ایران هم پیروز شدند و هم باختند و به این دلیل باید به این ملت تبریک و تسلیت را به طور مخلوط گفت.
ما میلیاردها دلار باختیم و فقر هسته ای و کیک زرد و زهرآگین « غنی سازی » را ماموران رژیم ایران به ملت هدیه دادند و در این راه دانشمندان فیزیک اتمی
کشورمان را به دست خود ترور کردند و معترضین به برنامه هسته ای را به زندان
ها انداخته و شکنجه ها و چه بسا اعدام هم کردند. آن زمان ها صداهای شوم
شان با شعار فناوری هسته ای حق مسلم ماست، گوش هر شنونده ای را کر می کرد و
زبان مخالفین آن را از گلو در می آوردند و اکنون کلاه امیرکبیر بر
سرگذاشته و می گویند که پیروز شده اند. رو که نیست. سنگ پای کجاست ؟ فردا و
پس فردا، لباس داریوش بزرگ و کوروش کبیر هم بر او می پوشانند. اگر عرضه و
جراتش را دارند لباس محمد، پیغمبر خود را که از غزوات پیروز بر می گشت، بر
ظریف و یا خامنه ای بپوشانند. چرا امیر کبیر که یک فرد ملی بود و روشنفکر
زمان خود ؟ پیروزی ما ملت ایران این است که توانستیم با دست خالی، اما
با مبارزه پیگیر خودمان، رژیم را به عقب نشینی واداریم و مجبورش ساختیم تا
برنامه خطرناک و ضد بشری و ضد زیستگاهی اتمی خود را تعطیل کند و آرزوهایش
بر باد رود. جمهوری اسلامی با خفت و خواری و در اوج درماندگی در برابر
تحریم های جهانی و تحریم و بی مهری ملت ایران و با توجه به خالی بودن
صندوق های دزدی شان به بسته شدن پایگاه های اتمی تن دادند و این یک پیروزی
بزرگ برای ملت بزرگ ایران است و جای تبریک گفتن دارد. ملت ایران حق
دارد به هر بهانه ای به خیابان ریخته و به شادی و پایکوبی بپردازد. شخصا
خودم را در شادی ملتم شریک می دانم. اما متاسفانه این رژیم زهر خودش را در
جای دیگر و با نقض آشکار حقوق بشر، به بدنه جامعه ما تزریق خواهد کرد و به
بند و بست ها ادامه خواهد داد. تا فرصت است و تـنور گرم است،
باید این روزها در خیابان های تهران رقصید و روسری ها را به کنار انداخت و
خواهان آزادی همه زندانیان سیاسی شد.
گوشه ایی از مقاله انور میرستاری کنشگر سیاسی ، اجتماعی و محیط زیستی ساکن بلژیک
سلطنت طلبان معقولی هم وجود دارند که حکومت پهلوی را مقدس ندانسته و ایراداتی را هم به آن وارد میدانند و در آخر سخنان میفرمایند که گناه پدر را به پای پسر نمی نویسند و شاهزاده رضا پهلوی مسئول اشتباهات پدر نیست.
تا اینجا ، سخن این هم میهنان سنجیده است ، بشرطی که سخنانشان به همینجا پایان یابد ولی متاسفانه در بینابین حرفها چیزهای دیگری گفته میشود که همین سخن معقولشان را هم نفی میکند و نقاب آزادمنشی را از رخشان برمیدارد .
برای نمونه از کوروش و داریوش هخامنشی گرفته ، یعقوب لیث صفاری ، نادر شاه افشارتا شاه عباس صفوی ، پلی زده و شاهزاده رضا پهلوی را وارث همه اعتبار و افتخار و رشادت و شهامت و سیاست و کشور گشایی آن بزرگواران مینامند.
سپس پای شاهان پهلوی را به میان کشیده و از فن آوری و خدماتی که در طی دوران پادشاهی رضا شاه انجام شد ، سخن رانده تا یواش یواش به محمد رضا شاه میرسند و شروع میکنند از آزادی های اجتماعی آن زمان سخن راندن ، و در گرماگرم سخنان خود حسرت قیمت دلار و قیمت عرق سگی و سیرآب شیردون و کاباره های لاله زار با رقص عربی را میخورند.
و در آخر سخن ، تاکید میکنند که ملت ایران نمک نشناس و بی لیاقت هستند !
(( و اگر سخنانشان به همینجا پایان یابد ، باز هم جای شکرش باقی است ولی به یک باره آب پاکی را روی دست کسانی که هنوز کور سوی امیدی به سلطنت طلبان بسته اند ، میریزند و میگویند که اگر شاه شدت عمل بیشتری داشت و تعداد شکنجه و اعدامها را بیشتر میکرد ، هیچگاه « شورش پنجاه هفت » رخ نمیداد ! همین افسوس خوردن که چرا شاه بیشتر شکنجه و اعدام نکرد ، بخوبی نشانگر این است که اگر اینبار حکومت بدست این عزیزان بیافتد ، به کسی رحم نخواهند کرد ! ))
پرسشی که پیش می آید این است که چطور میشود که همه بزرگی و افتخارات شاهان پیشین از کوروش بزرگ گرفته تا شاه عباس صفوی به پای شاهزاده رضا پهلوی نوشته میشود ولی گناهان و پدر و پدر بزرگ خودش به پایش نوشته نمیشود ؟؟؟!!!
چطور میشود که شاهزاده رضا پهلوی میراث دار کوه سوراخ کنی و پل زنی در زمان رضا شاه است ، میراث دار قیمت سیراب شیردون و عرق سگی در زمان محمد رضا شاه است ولی استبداد پدر و پدر بزرگش به ایشان ربطی ندارد ؟؟؟!!!
و همین حضرات زمانی که از دگراندیشان نام میبرند ، آنها را میراث دار اجدادشان هم میدانند ، برای مثال همین چند روز پیش ، سلطنت طلب فرهیخته ایی گفت :
« یعنی حاج ممد السلطنه مصدق ره موقعی که اجداد قاجارش با رعایایش
مانند احشام رفتار میکردن این همه آزادیخواهیش را کجا پنهان کرده بود ؟؟؟
!!!! » یا یکی دیگر همین دیروز گفت :
« بهرام مشیری خودش تو یکی از ویدئوهاش میگه جدش و عموش از علمای شیعه و آخوند بودند »
با این حساب میبینیم که همان دسته از سلطنت طلبان معقول ، همه را وارث گناهان پدر جدشان میدانند و ایشان باید پاسخگوی گناهان اجداد خود باشند ولی بمحض اینکه نوبت به شاهزاده رضا پهلوی میرسد ، ایشان حتی پاسخگوی خیانت ها و جنایت های پدر خودش هم نیست !!!
بزرگان ایرانزمین میفرمایند :
یک بام و دو هوا گشته در جهان .... شغل و پیشه سلطنت طلبان
تو نیز بهوش باش ای جوان .... مخور فریب سلطنت طلبان
یک نمونه :
نام خانوادگی اشخاص پاک و عکس کاربریشان با عکس دیگری عوض شده تا نقض حریم خصوصی نشود .