۱۳۹۴ آبان ۲۳, شنبه

نحسی جمعه سیزده ، فرانسه را گرفت ... ( + تصاویر )


در فرهنگ غربی هم مانند فرهنگ ایرانی ، باورها بر این است که عدد سیزده نحس است ، بویژه زمانی که سیزدهم ماه به روز آدینه ( جمعه ) بیافتد و اصطلاحن به آن « جمعه سیزده » میگویند !


وقایع دیشب در پاریس ، ترس و نگرانی آدمهای خرافاتی را بیش از پیش تشدید خواهد کرد.



برخی از عکسها دلخراش هستند !

















 
























 







فقانسوا اولاند :
.
نبرد بی رحمانه خواهد بود !



همدردی جهانیان :



همدردی ایرانیان :



 

 

 

 





تابلویی در شهر پاریس : تیراندازی در پاریس. در خانه هایتان بمانید و منتظر دستور مقامات باشید.




تابلوی اعلانات در شهر پاریس :

شهرداری پاریس : 

تیراندازی در پاریس

از شما دعوت میشود که در خانه هایتان بمانید و منتظر دستور مقامات باشید.









۱۳۹۴ آبان ۱۹, سه‌شنبه

گوشواره یا موواره ، مسئله در این است !







درصورت بیان « سرچشمه » و پاک نکردن 666
بهره بردن از عکس ها ، فیلم ها و مطالب این وبلاگ آزادی میباشد


.
.
.

در همین راستا :
.

استاد قلمزن ، بینی کماندار هخامنشی را ، قلمی قلم زد ! 
http://666sabz.blogspot.be/2015/11/blog-post_4.html 

 .
علت دشمنی ولایت فقیه با تخت جمشید کشف شد
.

.
.
 



 

۱۳۹۴ آبان ۱۸, دوشنبه

منطق یک سلطنت طلب درباره جشنهای دوهزار و پانصد ساله !




«« اصلا اینها رو ول کنید شاه یکبار اینکار رو کرد که ایران رو بیاره تو مدیین و به دنیا بشناسونه و کشور‌های دور و ور هم حساب کار دستشون بیاد و قدرت‌های جهانی‌ هم، حساب تازه‌ای با ایران تو روابط باز کنند !! »»



آقای سلطنت طلب گمان میکند که کشورهای همسایه ایران ، قصد داشتند با تنها سلاحشان که سنگ و کلوخ بوده به ایران حلمه کنند که با دیدن چهار تا سرباز و سواره نظام مسلح به تیر و کمان و شمشیر و سپر ، حساب کار آمده دستشان !!!

و قدرت های جهانی هم با دیدن سواره نظام مجهز به شمشیر و سپر و همچنین چند ماکت قلعه شکن و ماکت کشتی های عهد بوق ، حساب تازه ایی برای ایران باز کردند !!!

از حق نگذریم ، شاه عقلش رسید که ارتش نوین ایران که به جنگ افزارهای غربی مجهز بودند ، برای خود غربی ها ، نه جذابیتی دارد و نه ترسی ، لذا به جولان دادن سپاهیان دانش و بهداشت بسنده کرد.

حالا رژه رفتن سربازان هخامنشی و اشکانی و و و صفوی و قاجاری و سپس سپاه دانش و بهداشت ، چه ترسی به دل کشورهای بیگانه انداخته بود را دیگر سلطنت طلبان میدانند و بس !

 
به خدا ، بچه های کودکستانی هم از این منطق و سطح دانش سلطنت طلبان ، خنده شان میگیرد !







 .
.
.

در همین راستا :
.

استاد قلمزن ، بینی کماندار هخامنشی را ، قلمی قلم زد ! 
http://666sabz.blogspot.be/2015/11/blog-post_4.html 

 .
علت دشمنی ولایت فقیه با تخت جمشید کشف شد
.
.
گوشواره یا موواره ، مسئله در این است !
http://666sabz.blogspot.be/2015/11/blog-post_10.html

 .
.
 

۱۳۹۴ آبان ۱۳, چهارشنبه

استاد قلمزن ، بینی کماندار هخامنشی را ، قلمی قلم زد !


داستان راستین :
.

ماه ژوییه همین امسال ، هوس کباب یونانی کرده بودم و از همین روی به میدان بزرگ بروکسل که در یکی از خیابانهای فرعی اش ، بهترین کباب یونانی فروشی های بروکسل  قرار دارند رفتم تا دلی از عزا دربیاورم و طبق معمول همیشه ، یک دوری هم در میدان بزرگ زدم !

در آنجا یک جوانی که مرتب جلوی مردم را گرفته و ازشان چیزی میپرسید ، نظرم را جلب کرد و شک کردم که شاید ایرانی باشد.

جلو رفتم و از لهجه اش فهمیدم که ایرانی است ، سلامی کردم و جویای حالش شدم.

من : سلام ، میتونم کمکتون کنم ؟

- آقا دمت گرم ، شما رو خدا رسوند ! اینا چرا هیچکدوم انگلیسی بلد نیستن !

من : شما به خوبی خودتون ببخشید اینا رو :-) اگه مشکلی دارید ، میتونم کمکتون کنم.

- آقا راستش ، من از هتل اومدم بیرون و دیگه هر چی میگردم ، پیداش نمیکنم !

- نام هتلتون چیه ؟

- ببین ، راستش اسمشو که یاد نیست ، یعنی سخته ، یادم رفته. ولی هتل تو یه چهار راه بزرگه ، در ورودیش هم سبزه !

( خوشبختانه ، چندین سال پیش ، در زمان دانشجویی ، در هتلی کار میکردم و با هتل های کهن بروکسل تا حدی آشنایی دارم وهتل های تازه ساز را هم تا حدودی میشناسم. همچو دندانپزشکان که تا با کسی برخورد میکنند ، نخست به دندان طرف خیره میشوند و یا آرایشگرها ، نخست موهای طرف را نگاه میکنند ، من هم یک گوشه ذهنم ، هنوز درگیر هتل است :-)

با نشانی های آقا محسن هم ، دریافتم که ایشان از چه هتلی صحبت میکند و چون زیاد از میدان شهر دور نبود ، به ایشان پیشنهاد کردم که با هم به هتلشان برویم.

خیلی خوشحال شد و گفت که از بامداد تا حالا در خیابانها پرسه میزند و خیلی هم گرسنه اش هست. من هم که گرسنه بودم ، به ایشان پیشنهاد کردم که با هم به یکی از کباب یونانی فروشی ها برویم و مهمان من باشند.

از ایشان انکار و از من اصرار تا به کباب فروشی رسیدیم و جای همگی خالی ، کباب را نوش جان کردیم و در میان صحبتها دریافتم که این آقا محسن ما ، استاد قلمزن هستند و برای یک نمایشگاه به بروکسل آمده اند و چند روز دیگر هم به ایران بازخواهند گشت !

خلاصه زمانی که ایشان را به دم در هلتشان رساندم ، خیلی تشکر کرد و خیلی اصرار کرد که باید هرجوری شده یک کاری برای من انجام دهد و چون گفته بودم که حالا حالا ها نمیتوانم به ایران برگردم ، اصرار داشت تا از ایران چیزی برای من بفرستد.

چون زیاد تعارف کرد ، گفتم بدم نمیاید که یکی از کارهای خودش را برایم بفرستد و پرسیدم که اگر اندازه و نمونه یک سرباز هخامنشی را بدهم ، میتواند دو نمونه برایم درست کند و بفرستد ؟

خلاصه باز هم زد تو خط رفاقت و جبران و این داستانها ... گفتم نه اینجوری من قبول ندارم ، نمونه اش را برایش ایی میل میکنم و هزینه ساخت و پستش را هم بهش میدهم.

نخست که اصرار داشت که در ساخت سرباز هخامنشی طلاکاری هم بکند ، گفتم که لازم نیست چون اصل ماجرا برایم اهمیت دارد و نه جنس فلزش.

آخرسر گفت که برای دو سرباز چهل یورو میشود و ایشان خودش هزینه پستش را بعهده میگیرد.

گفتم ، نه ، من اهل تعارف و این حرفها نیستم. خودم هم که نمیتوانم به ایران بیایم ، پس این مبلغ برای من گران نیست و پنجاه یورو به آقا محسن دادم و گفتم ده یوروی آن هم هزینه پست.

آدرس ایی میلش را هم گرفتم تا نمونه دلخواه را برایش بفرستم و ایشان هم از روی عکس ، دو نمونه برایم درست کند و بفرستد.

حالا این ماجرا ، کی بود ؟! ماه ژوییه ! تا دو هفته پیش ، خبری از سربازها نبود تا یکی با شماره آلمان به گوشی ام زنگ زد و خود را پسر عموی محسن معرفی کرد و گفت که سفارش هایم را با خود به آلمان آورده و چنانکه هزینه پست را بپذیرم ، کارها را برایم خواهد فرستاد و من هم به رویش نیاوردم که پیشتر پول پستش را داده بودم ، مهم نبود چون باز دستش درد نکند که کارها را فرستاده بود.

دیروز بسته پستی به دستم رسید و من هم خوشحال و خندان بسته را باز کردم و .... چشمتان روز بد نبیند .... دو تا تکه حلبی که هیچ شباهتی به نمونه ایی که برای آقای استاد فرستاده بودم نداشتند !

همینطور هاج و واج به حلبی ها خیره شده بودم که وایبرم زنگ خورد و خود استاد محسن پای خط بودند :

- سلام آقا فریبرز خوبی ؟!

من : مرسی ، شما چطورید ؟

- خدا رو شکر ... کارها به دستت رسید ؟

من : اتفاقا همین آلان بازشون کردم ، جلوی چشمم هستند ...

- میپسندی ؟!

من : دستتون درد نکنه البته ، ولی راستشو بخاین ، نه !

- هاهاهاها شوخی میکنی ؟

من : نه !

- اه چرا ؟!

من : خوب استاد ، اینها هیچ شباهتی به نمونه ایی که من براتون فرستادم ندارن !

- چیه ! چشونه مگه ؟ بهترین فلزی که تو بازاره رو برات گذاشتم ! از جیب خودمم گذاشتم روش ، به روت هم نیاوردم !

من : خوب دستتون درد نکنه ولی من هم از همون اولش بهتون گفتم که فلزش برام اهمیتی نداره ، خود کاره که برام مهمه !

- اشکالشون کجاس حالا ؟!

من : خوب اصلا جزییاتش اونی نیست که من میخواستم !

- دقیقا کجاش ؟!

من : آقا محسن ، نخست ، توی عکسی که من فرستادم ، کمان جلوی سربازه ، شما گذاشتین پشتش ... هر دو تا سربازم یه جورن !

- فرقش چیه حالا !

من :  دو تا سرباز رو به روی هم باید یکی کمان جلوش باشه یکی پشتش ...

- ای بابا ، گیر الکی میدیا !

من : آقا محسن ، یه کم صبر کنید ، دارم دونه دونه فرقهاشون رو میگم ... خوب اول که کمان پشتشه که اصلا معلوم نیست ، سپس خود کمانش هم اشکال داره و بعید میدونم که با همچین کمانی بشه تیراندازی کرد. سپس گل و بته انداختین روی لباس و کلاه سرباز ، ریش و سبیلش هم که اصلا مثل اصلش نیست !  گوشواره هم که نداره ! موهاش هم که فرفریه ...

- نیس که موهای عکسی که شوما فرستادی فرفری نیس ...

من : استاد ، شما مو میبینی و من پیچش مو ... سربازهای هخامنشی موهاشون فرفری هست ولی درست قسمتی از مو که از زیر کلاه اومده بیرون ، صاف هستش و نشون میده که موها در اصل فرفری و وز وزی نیستند ولی اینی که شما درست کردین ، کل موها فرفری هستند و دوستان بلژیکی من هم میگن ببین ، موهای شما هم مثل آفریقایی ها وز وزیه !

- ایرادای بنی اسراییلی میگیری ها ...

من : عزیز من ، ایراد بنی اسراییلی نیست ، اگه من نمونه چیزی رو که میخواستم براتون نفرستاده بودم ، حق با شما بود ، چنانکه خودتون هم گفتید که نمونه لازم ندارین و من گفتم که نه ، حتما باید مثل نمونه ایی که میفرستم باشه. درضمن ، دماغشون رو هم درست درست نکردین !

- دماغشون ؟! چشه ؟!

من : استاد ، دماغ سربازان هخامنشی ، عقابیه ، شما یه دماغ کوچولو گذاشتی جای دماغ اینها !

- به  .... بی صلیقه  .... آلان دیگه کسی دماغ قوزی نمی پسنده ! تازه خیلی بهت حال دادم که دماغشون رو قلمی و فشن درآوردم ! یکی اومده بود مغازه ، اینا رو که دید ، میخاست یکی صد تومن بخره ، من ندادم ، گفتم سفارشیه.

من : استاد ، من به مـُـد پـُـد کاری ندارم ، من کماندار هخامنشی ، همونی که تو عکسه رو میخواستم نه یه بچه قرتی با لباسای گل منگلی و دماغ عملی ... فقط یه قلیون کم داره ....


تماس قطع شد !






درصورت بیان « سرچشمه » و پاک نکردن 666
بهره بردن از عکس ها ، فیلم ها و مطالب این وبلاگ آزادی میباشد


.
.

۱۳۹۴ آبان ۱۲, سه‌شنبه

خودروی شخصی دکتر مصدق !





این تصاویر قدیمی از ماشین دکتر محمد مصدق است که در یوروش کودتاچیان به خانه مصدق ، به آتش کشیده شده بود.
به گزارش « پرشین خودرو »  پس از انقلاب به همت متولیان احمدآباد ، این خودروی پونتیاک مدل ۱۹۴۸ به تهران منتقل و پس از تعمیر به احمدآباد بازگردانده شده و دورش را دیوار کشیدند و وسط اتاقی پارک کردند.

این عکس ها ، پیش  و پس از تعمیر ماشین دکتر مصدق گرفته شده است.

















۱۳۹۴ آبان ۱۱, دوشنبه

هالویین ، ایرانیها و کاسه داغتر از آش !






داستان راستین ، با کمی شاخ و برگ اضافی :


دیشب یکی از دوستان که خیلی وقته ازش خبری نداشتم زنگ زد ، گوشی رو ورداشتم و گفتم چه عجب که یادم ما .... پرید میون حرفم و گفت : هستی بیام بون بون بگیرم ؟

گفتم : چی ؟!

گفت : نزدیک خونتم ، بیام بون بون بگیرم ؟!

من : مگه اینجا آبنبات فروشیه ؟!

دوستم : امشب هالویینه دیگه ، منم نزدیک خونتم گفتم اگه هستی بیام ازت بون بون بگیرم !

من : مگه همین تو نبودی که دو سه روز پیش برای زادروز کورش و شاه ایی میل فرستادی و ده خط هم از اینکه « چی بودیم و چی شدیم » داد سخن داده بودی ؟!

دوستم : خوب چه ربطی داره ؟!

من : ربطش اینه که در این چهارده سالی که با هم دوستیم ، یه بارم نشده که در مراسم چهارشنبه سوری برای قاشق زنی بیای دم خونم !

دوستم : ااااه تو هنوز آداپته نشدی ؟!!! باید خودت رو با خارجیا آداپته کنی عزیزم ! 

من : عزیز من ، تازه خیلی از اروپاییا هم هالویین رو جشن نمیگیرن ، میگن که جشن آمریکاییه ، هر چند که اصلش اروپاییه ولی چون از بچگی جشن نگرفتن ، براشون ریشه و اصالت نداره ...
 

دوستم : حالا بون بون داری بیام یا نه ؟!

من : نه بابا آبنباتم کجا بود ، ولی اگه دوست داری بیا یه نوشیدنی با هم بخوریم.

دوستم : نه با ممد اینا شرط گذاشتیم ببینیم کی میتونه بیشتر بون بون جم کنه !

من : حالا چه لباسی پوشیدی ؟

دوستم : باگز بانی ، یه هویجم گرفتم دستم !

من : باگز بانی ؟!!! خوب چه ربطی به هالویین داره ؟!

دوستم : مگه باید ربط داشته باشه ! چشنه دیگه !

من : جشنه ، ولی جشنه مرده ها ، نه جشنه ....


پرید میون حرفم و گفت : این خارجی ها که این چیزا حالیشون نمیشه ! ما ایرونیا باید به اینا یاد بدیم جشن هالویین ینی چی ! آلان چند تا ایرونی دیدیم ، همه لباسای شاد پوشیده بودن ! چیه این خارجیا، لباس مرده میپوشن ! اصن آدم میترسه ! مهردادم خیلی دوس داش بیاد ، ولی نیاوردمش ، اینا رو ببینه زهره ترک میشه بچه !

من : چی ؟! بچتو نبردی ؟!


دوستم : نه بابا بچم اینا رو ببینه ، شب کابوس میبینه بیچاره ! .... بیا اینو ببین ، دختره به این خوشگلی لباس جادوگرا رو پوشیده ... حیف ... اونوقت میگی لباس اینا خوبه ...

من : آقای « آداپته » خوب رسمشون اینجوریه دیگه !

دوستم : ول کن اینا رو ... ممدم گفت که لباسم خیلی خوبه ! تازه نیس که کــُـلکیه ، سردمم نمیشه !


من : خوب حالا ممد آقا چی پوشیده ؟!

دوستم : ممد نمیخاست پول لباس بده ، با همون لباس میکانیکی روغنی گاراژش اومده ، یه آچار شلاقی ام گرفته دستش !

من : البته قیافه ممد آقا همیجوریش هم ترسناک هست ...

دوستم : خوب دیگه کاری نداری ؟ من برم از ممد عقب نیافتم ...

من : نه برو ، خوش بگذره ...

دوستم : اه ممد داره میاد ..... و آخر جمله اش توی سر و صدای خیابان محو شد ....

.
.

توضیح :

بون بون = آبنبات


ادپته = وقف دادن - عادت کردن

خارجی = بلژیکی/ اروپایی ( آخه بلژیکی ها تو کشور خودشون هم خارجی هستند :-)




 در همین راستا :



پس زنگها کی به صدا در میایند !

http://666sabz.blogspot.be/2015/05/blog-post_27.html