۱۳۹۵ اردیبهشت ۲۵, شنبه

خاطره ایی از لشکر ۹۲ زرهی اهواز ! ( ۱۸+ )


(( این خاطره را از این روی بازگو میکنم که با اتفاقات چند روز اخیر بالاترین بی ربط نیست. ))
.
 



همیشه خطر حمله به خاک پاک ایران از سوی کشور عراق احساس میشد و از همین روی ، مهمترین لشکر زرهی ایران در اهواز قرار گرفته بود که به پیشرفته ترین توپ ها ، توپهای خود کششی ، نفربرها و تانک های موجود در ایران مجهز بود.

پدر نگارنده از سال ۱۳۵۰ تا ۱۳۶۲ در این لشکر خدمت میکرد. این خاطره برمیگردد به دو سال پیش از انقلاب ، زمانی که ایشان رییس دفتر فرمانده لشکر بودند و درجه سروانی داشتند.

روزی سرباز نگهبان به پدرم خبر میدهد که سربازی میخواهد فرمانده لشکر را ببیند و پدرم اجازه میدهد که سرباز وارد شود.

سرباز پس از احترام نظامی ( کلاه از سر برداشتن و پا کوبیدن ) به پدرم میگوید که میخواهد فرمانده لشکر را ملاقات کند.

پدرم : آزاد ، کارت در چه موردیه ؟

سرباز : خصوصیه !

پدرم : خوب اگه مربوط به ارتش نیست ، میتونی پس از پایان ساعت کاری ایشون رو ببینی !

سرباز : نه ، مربوط به ارتشه ولی ، باید به خود فرمانده بگم !

پدرم : اینجوری که نمیشه ! باید اول به من بگی چی کار داری ، من ببینم که اگه خودم میتونم مشکلت رو حل کنم ، اگه نه که بهت یه قرار ملاقات میدم.

سرباز : آخه روم نمیشه بگم ...

پدرم : بفرما بشین ببینم چی کار داری.

سرباز روی صندلی میشیند و نخست کمی من من میکند و یوهویی با عصبانیت میگوید : من چطور میتونم از کشورم دفاع کنم وقتی که ناموسم در امان نیست ؟!

پدرم : مگه چی شده ؟!

سرباز : سرگروهبان به مادرم فحش داده !

پدرم : کدوم سرگروهبان ؟!

سرباز : سرگروهبان ..... !

پدرم فورا با سرباز نگهبان تماس میگیرد و میخواهد تا سرگروهبان را صدا بزند.

همه پادگان این سرگروهبان را میشناسند ، بچه اردبیل ، با تجربه ، سختگیر و شاهدوست است ، تنها عیبش بدهنی است !

سرگروهبانی بلند قد و شکم گنده با موهای جوگندمی وارد میشود و احترام میگذارد ...

پدرم : بفرمایید بشینید و از سرباز نگهبان هم میخواهد که در دفتر حضور داشته و شاهد باشد.

سرگروهبان : جناب سروان چی شده ؟

پدرم : ایشون از شما گله داره که بهش فحش دادید !

سرگروهبان : پِِِ ، به این سوی چراغ دروغ میگه !

پدرم : کدوم سوی چراغ ؟! اینکه خاموشه !

سرگروهبان : خوب به این سوی آفتاب ...

سرباز : من دروغ میگم ؟! شما بهم فحش ندادین ؟!

سرگروهبان : من ؟! من چی گفتم ؟!

سرباز : شما نگفتین « مادر قحبه » ؟!

سرگروهبان : آخه خار کسه ، "مادر قهوه" هم فحشه ؟!

سرباز نگهبان میزند زیر خنده .... پدرم هم دیگر نمیتواند خودش را نگه دارد و او هم شروع میکند به خندیدن ...

سرباز هاج و واج میماند که چه واکنشی نشان دهد....

سرگروهبان : ببین همه دارن به حرفت میخندن ، آخه مادر قهوه که فحش نیست عزیز من !

سرباز سرش را میاندازد پایین و تکان تکان میدهد ...

پدرم : بلند شید روی همدیگه رو ببوسید ... سرگروهبان شما بزرگترید ...

سرگروهبان و سرباز با هم روبوسی میکنند و پدرم هم از پشت میز بلند میشود و با هر دو دست میدهد و به سرگروهبان میگوید که بیشتر دقت کند.

سرگروهبان و سرباز و سرباز نگهبان پس از پا کوبیدن اتاق را ترک میکنند.


حالا این داستان شبیه ماجرایی است که در بالاترین اتفاق افتاد و همه کاربران آن یکی بیشتر یکی کمتر شاهدش بودند.

چندی پیش کاربر سلطنت طلبی از اینکه من شاه را دیکتاتور خواندم برآشفت و اعلام کرد که میخواهد بر علیه پدر من لینکی بدهد.

یکی از هم مرامانش هم به او گفت که در چه بخشی و چه ساعتی لینک بدهد تا بیشتر مثبت بگیرد و داغ شود و حتی گفت که لینک را نخوانده به او مثبت خواهد داد.

سپس آن کاربر ، یک داستان راست و دروغ را تعریف کرد و آخرش هم آنرا به پدر من ربط داد و هر چه تهمت و توهین بود به پدرم گفت و با دشنام رکیکی داستانش را تمام کرد !

دوستان سلطنت طلبش هم زیر لینک جمع شده و با لیچار گفتن و تکه انداختن به من و پدرم عقده گشایی میکردند و خلاصه دور همی خوش بودند !

چون با آن لینک و آقای لینک گذار برخورد مناسبی صورت نگرفت ، ایشان را یابو برداشت که بالاترین هر کی هر کی است و بالایاران لولوی سرخرمن هستند !

این ماجرا گذشت تا دو سه روز پیش که همان کاربر شاهدوست ، دوباره من را تهدید کرد که « بقیه داستان » را بنویسد که چطور مادرم فلان کار و بیسار کار را کرده ووو

یکی از هم مرامانش هم طبق معمول شروع کرد هندوانه زیر بغلش گذاشتن و برایش کف و سوت زدن !

اما اینبار ، بالایاری از آنجا میگذشت و این نوشته را دید ، نظر تهدید آمیز را پاک کرد و در یک پیام خصوصی به ایشان گفت که دست از اینگونه نوشته ها بردارد و دیگر شورش را درنیاورد !

آن کاربر شاهدوست که دیگر امر بر او مشتبه شده بود که گنده لات بالاترین است و کسی جلودار او نیست ، شروع کرد به عربده کشی که چه کسی و با چه حقی گفته های او را پاک کرده و سپس با سواستفاده از حق گرداندگی آن بالاچه ، نظر حذف شده را بازگرداند و سپس به مادر من و دو کاربر دیگر دشنام رکیک داد !

کاربران سلطنت طلب و مدیر آن بالاچه هم که این دشناهای رکیک را میدیدند ، خودشان را زده بودند به کوچه علی میرفطروس و صدایشان درنمیامد !

بالایار که گوش به زنگ بود باز به میدان آمد و هم دو نظر او را برای همیشه پاک کرد و هم حساب آن کاربر فحاش را برای ۱۰ روز بست !

حالا ، به تیریج شنل همایونی سلطنت طلبان برخورده و داد و بیداد راه انداخته و ضجه میکشند و نفرین میکنند که چرا حساب دوستشان برای ۱۰ روز مسدود شده !

و در دفاع از دوست خود ، به پدرم ، من و چند کاربر دیگر هر گونه توهینی میکنند و تهمتی میزنند تا مثلا ثابت کنند که دوستشان بیگناه بوده !

یکی از این سلطنت طلبان با وقاحت بسیار گفت « چون پدر گرین فورس یک شخص سیاسی است ، پس ما حق داریم که به مادر او فحش رکیک بدهیم و کسی نباید حرفهای ما را سانسور کند » !

کار سلطنت طلبان درست مانند آن سرگروهبانی است که گفت « آخه خار کسه ، "مادر قهوه" هم فحشه ؟! » !




در همین راستا :




گنه كرد در بلخ آهنگری ، به شوشتر زدند گردن مسگری ! حالا حکایت بالاترین است !
http://666sabz.blogspot.be/2016/04/blog-post_15.html



نعل وارونه زدن و توهم جاسوس بینی !



وا مصیبتا ، در بین اپوزیسیون تفرقه افتاد !
http://666sabz.blogspot.be/2015/06/blog-post_5.html

 

آخرش سلطنت طلبان را چه صدا کنیم !
http://666sabz.blogspot.be/2012/09/blog-post_8.html







هیچ نظری موجود نیست:

پست کردن نظر